باز گرما و شرجي فصل تموز ارام ارام از راه رسيد
اينروزها دريا بوي دگر دارد
موجهايش غرش كنان بر ساحل طعنه ميزنند
اما براي من همچون پتكي هستند
كه افكار پوسيده روزهاي گذشته ام را از تنم
همچو ويران كردن سدها ميزدايد
ولوله و شادي كودكان لب ساحل مرا ارام به ياد روزهاي خوش
كودكيم ميكشاند كه به همراه اهالي كوچه يمان سوار بر پشت وانت
همسايه به كنار ساحل ميرفتيم و فارغ از مشكلات اينده
تعطيلات تابستاني رو سپري ميكرديم
چه خوش بوديم ان زمانها
چه پاك و بي ريا بودن مردم
چه بي چشم داشت بهم خوبي ميكردن
چطور چشمان هيز از همه دور بود
چطور خانواده ها در ارامش بودند
چطور احترامات استوار بود
به ناگه دستي بر شانه هايم سنگيني كرد
مرا از ان همه هجمه گوناگون بيرون كشيد