من تو را لاو يو نيمه شبان
آن زمان كه قورباغه هاي درختي مژده بارون ميدهند
آن زمان كه آواز قورباغه هاي كنار بركه خونه مادر بزرگ
سكوت شب را با نواي دلنشينش رويائي ميكند
خوشا صبحدمان
آن زمان كه آواي بلبلكان و چرخ ريسه ها
در ميان درختان و ميان ان تيغهاي انبوه
ارامشي وصف ناشدني تقديمت ميكنند
خوشا آواي خروس
كه به وقت تيغ افتاب نشان از صبح ميدهد
آرام چشمانت را بگشاي
نه نه بگذار شوشهايت بوي خوش نان محلي را در خود فرو كشد
بگذار مست و گشنه شوي
چشمانت را بگشا آب خنك چشمه را بر گونه هايت بريز
خواب از ديدگانت دور كن
مادر بزرگ پير سفر صبحانه بر روي زيلوي زير درخت بيد انداخته
بوي خيار و گوجه و نان و پنير و گردو، سر شير محلي
فضاي حياط را مملو از زندگي كرده
كجائي كودكي كه امروز خاطراتت قلقلكم ميدهد
برچسب: كودكي,
نویسنده: لیلا جعفرینژاد