نميدونم چيكار كردم يا كرديم
نميدونم خدا چرا با ما ها سر لج انداخته
غروب پنج شنبه در حال چرت زدن بودم دمه اذان غروب زير تلويزيون
يهو بابا زنگيد گفت بيداري؟
گفتمش اره چي شده ؟گفت بيا بريم تا فلان جا
تا لباس بپوشم دلم هزار راه رفت اخه قرار بود خواهر كوچيكم با بچش و شوهرش بيان خونه بابا
گفتم اين ساعتهاي دمه غروب شده برا ما زنگ خطر شك ندارم تصادف كردن
تا امدم بيام از خونه بيرون ديدم بابا تيك اف داده با سرعت زياد رفته
خواهر و داماد ديگه كه كنار خونمون مغازه دارن سراسيمه بيرون اومدن
ميگن چه خبر شده ؟گفتم شك ندارم تصادف كردن
زنگيدم به ابجي كوچيكه ميگه اره تصادف كرديم
ماشين داغون شده ولي خودمون سالميم
رفتيم سر صحنه ديدم خواهر يه طرف بدنش درد ميكنه سرش خورده به شيشه ماشين
شيشه شكسته سرش ورم كرده گفتم زنگ بزنيد اورژانس بياد ببريم بيمارستان
خلاصه رفتيم بيمارستان و كلي سي تي اسكن و سونو وعكس برا اون و بچه
ديديم خدا رو شكر سالمن اومديم خونه ديديم ساعت2 شبه تا فردا بشه كلي راه بود
گرفتيم خوابيديم بازم خدا رحم كرد هر كي صحنه رو ديد ميگفت مردن
اخه پرايد خلاف سبقت گرفت چون سرعت زياد بود زد به گوشه سمت راست ماشين
بعد ماشين منحرف شد ميزد به بلوار و ميخورد به پرايد تا واستاد
شانس اورد ماشين محكم بود رو بلوار نرفت
خدا بخير گذروند
اخه كسي نيست بهشون بگه
پدرت خوب مادرت خوب اين سرعت رفتنتون برا چيه
خودتون به درك مرديد مردم رو بيچاره ميكنيد
پدر راننده تا رسيد پسرش رو به باد كتك گرفت كه چرا اينكار رو كرد
دامادم هم جلوش رو ميگرفت بيخيال به خير گذشت
جالب اين بود كه ماشين برا پسرا نبود برا شوهر عمش بود
پسر عمشم بغل دستش بود
حقيقت گرچه تلخست اما شيرين...ما را در سایت حقيقت گرچه تلخست اما شيرين دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 59