يه روز يه دوستي مداح اومد تو مغازه دامادمون
كه گفتيم بزاريمش سر كار
بعد بهش گفتيم فلاني ديشب خوابت رو ديدم
مرده بودي و يه نور بلندي از قبرت تا به اسمون كشيده شده بود
بدبخت اشك تو چشاش جمع شده بود
بعدش گفتيم برا ملت سئوال بود و هر كي يه چيزي ميگفت
بعد خبر به مراجع رسيد كه تصميم گرفتن قبرت رو بشكافن
اخه تصادف كرده بودي با يه نيسان
بعد نبش قبر واي بگو چي ديدن
همه انگشت حسرت به دندون گزيدن
اونم هي اشك ميريخت 
گفتيم اره ديدن وقتي نيسان از پشت بهت زده بود
كله چراغ نيسان رفته بود فلان جات گير كرده بود
لاكردار روشن مونده بود و نور بالاش تا اسمون
از تو قبرت بيرون ميزد

اونو ميگي

ما رو ميگي


با يه دسته جارو افتاد دنبالمون
خوب تقصير ما چيه چراغ جا مونده بود

ما را در سایت حقيقت گرچه تلخست اما شيرين دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 57